close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه
loading...

بهترین سایت عاشقانه | تنهایی

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر…

دختر زیبا و خواستگار پیر

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی ت
واند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد
شاهزاده سیاه بازديد : 479 30 / 06 / 1391 زمان : 8:10 نظرات ()
شرط عشق

جوانی چند روز قبل از عروسی آبله ی سختی گرفت و بستری شد…
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود می نالید
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
شاهزاده سیاه بازديد : 635 23 / 06 / 1391 زمان : 13:7 نظرات ()
http://rozup.ir/up/alones/img/33.jpg


داستانی که تو این پست قرار می دم از کتاب ملودی های نافرجام هست که توی جشنواره ی داستان کوتاه کوتاه «سرزمین مادری ما » ازش تقدیر شده و به اضافه یک داستان هدیه در ادامه مطلب!!!

شاهزاده سیاه بازديد : 248 23 / 06 / 1391 زمان : 11:33 نظرات ()

عشق, کفش قرمز, قرمز, کفش, عاشقانه, تصاویر عاشقانه, تصویر, عشق من

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا…

شاهزاده سیاه بازديد : 232 21 / 06 / 1391 زمان : 16:29 نظرات ()
عشق چیست؟

هیچ کس جوابی نداد. همه ی کلاس یکباره ساکت شد. همه به هم دیگه نگاه می کردند. ناگهان سارا یکی از بچه های کلاس آروم سرش و انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. سارا سه روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید. بغض ساراترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و…   گفت: سارا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟  سارا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟  دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟    معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم!!!  سارا گفت: بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهی شو حفظ کنید…

شاهزاده سیاه بازديد : 219 21 / 06 / 1391 زمان : 15:58 نظرات ()
دوستت دارم که...

دوست دارم که…
یه اتاقی باشه گرمه گرم، روشنه روشن، تو باشی، منم باشم.  کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید! تو منو بغلم کنی که نترسم، که سردم نشه، که دیگه نلرزم، اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار، پاهاتم دراز کردی، منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم! با پاهات محکم منو گرفتی، دو تا دستتم دورم حلقه کردی! بهت می‌گم چشماتو می‌بندی؟ میگی آره!
شاهزاده سیاه بازديد : 214 20 / 06 / 1391 زمان : 16:39 نظرات ()
داستان عاشقانه

نشسته بودم رو نیمکت پارک و کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاد. سنگ می‌انداختم بهشون. می‌پریدند و دورتر می‌شستند ولی کمی بعد دوباره برمی‌گشتند و جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقت قرار گذشت. نیامد نگران، کلافه و عصبی‌ شدم.
شاهزاده سیاه بازديد : 181 20 / 06 / 1391 زمان : 10:40 نظرات ()
بهترین داستان عاشقانه

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پ
سر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

شاهزاده سیاه بازديد : 220 19 / 06 / 1391 زمان : 21:16 نظرات ()
تبليغات
  • فروشگاه اينترنتی
  • لينک دوستان

    معرفی کنید
    با قرار دادن بنر زیر در وبلاگ یا سایت خود، عاشقانه ها را به بینندگان وبلاگ یا سایت خود معرفی کنید:

    عاشقانه ها